تبليغاتX
•● در آغــوش بــاران ●•

سلام !

دوست جونیا من دیگه تو این وب نمینویسم ...

راستش اصلا حوصله وب نویسی رو ندارم ، بعدشم وقتی ماهی یه بار اونم به زور آپدیتش میکنم فایده ای داره ؟

به قول یه نفر تار عنکبوت بسته ...

مونا هم که دیگه نمینویسه !

پس نتیجه میگیریم بیخیال شم خیلی بهتره !

البته نمیگم بهتون سر نمیزنم یا جواب کامنتاتون رو نمیدم ..نه اصلا...

 ولی دیگه پست جدیدی نمیذارم ! فعلا از دستم راحت میشید تا بعد ببینیم چی میشه ؟!

امسالم که درسا سنگین تر میشه و با این کلاسای من فکر نکنم اصلا وقت بشه ...

همینا دیگه !

خیلی دوستتون دارم

+تاریخ یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 4:22 PM نویسنده مونا و نگار |

 

هر کسی دوتاست .
 و خدا یکی بود .
  و یکی چگونه می توانست باشد ؟
   هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
    و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
     عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
      خوبی همواره نگران که آنرا بفهمد .
       و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
        و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
         و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
          و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
           اما کسی نداشت ...
            و خدا آفریدگار بود .
             و چگونه می توانست نیافریند .
              زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
             و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
            و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
           و خدا بود و با او عدم بود .
          و عدم گوش نداشت .
         حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
        و حرفهایی است برای نگفتن ...
       حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
      و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
     و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
    درونش از آنها سرشار بود .
   و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
  و خدا بود و عدم .
 جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
             با نبودن نتوان بودن .
                         و خدا تنها بود .
                                هر کسی گمشده ای دارد .
                                  و خدا گمشده ای داشت . . . .

                                                                               

+تاریخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:31 AM نویسنده مونا و نگار

 

عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه گذاشتن سدي در برابر رودي است که از چشمانت جاري است.


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه پنهان کردن قلبي است که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه نداشتن شانه هاي محکمي است که بتواني به آن ها تکيه کني و از غم زندگي برايش اشک بريزي .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدائي به سرانجام رساني .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه نداشتن يک همراه واقعي است که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است .


عميق ترين درد در زندگي مردن نيست ،

بلکه يخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است .

 

 

+تاریخ یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:0 AM نویسنده مونا و نگار |

 

صدايي در درون توست

كه همه روز را در گوشت نجوا مي كند

" به نظرم اين برايم خوب است.

مي دانم اين درست نيست "

هيچ معلمي، واعظي، پدر و مادري، دوستي يا پير خردمندي

نمي تواند بگويد

چه چيز برايت درست است

فقط گوش بده

به صدايي كه در درون توست

 

 " شل سیلور استاین "

 

 

 

 

 

در باغ « بی برگی » زادم .

و در ثروت « فقر » غنی گشتم .

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم .

و در هوای « دوست داشتن »  دم زدم .

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم .

و در بالای « غرور »  قامت کشیدم .

و از « دانش » ، طعامم دادند .

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند .

و از « مهر » نوازشم کردند .

 و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم .

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم .

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم . 

                                     « دکتر علی شریعتی » 

 


 دوستای گلم اگه ممکنه مارو با این عنوان جدید  " در آغوش باران " لینک کنید !

ممنون میشم !

  

+تاریخ پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 11:0 PM نویسنده مونا و نگار |

 

 برات مینویسم دوستت دارم آخه میدونی؟ آدما گاهی اوقات خیلی زود حرفاشونو از یاد می

برن ولی یه نوشته به این سادگیا پاک شدنی نیست . گرچه پاره کردن یه کاغذ از شکستن یه

قلبم ساده تر . ولی من مینویسم دوستت دارم . . .

   

 هرگاه شادم یاد تو غمگینیم می کند. هرگاه غمگینیم یاد تو شادم می کند


پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند…

 

 



تنهایی دریست

دریست به تنهایی من و تو

تنهایی که فقط تو و من

در آن گنجانده شود

 
 وقتی تنهاییم دنبال یک دوست می گردیم، وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم


وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم…


و باز تنهاییم …

 

 

 

  همیشه گورستانی در قلبت برای خاکسپاری خطای دوستانت بساز


برای داشتن چیزی که تا به حال نداشتی !

 

زمان برنمیگردد


به عقربه ها دست نزن


زمان برنمیگردد


و تو نمیتوانی دل شکسته را


با گذشت زمان دوباره پیوند بزنی

 

 

 

 غم هایت را بر روی شن بنویس تا باد آن را با خود ببرد


شادیهایت را بر روی سنگ بنویس تا برای همیشه باقی بماند

  

زندگی حکمت توست...

زندگی دفتر خاطره هاست...

چند صفحه ای را تو ورق خواهی زد...

ما بقی را قسمت ...

 

 

 

تو صادقانه گفتی در خانه قلبت هیچ جایی برای من نیست

من بر قلب سنگی ات بوسه می زنم که با من صادق بود

  

 زمان به من آموخت كه دست دادن معنی رفاقت نیست... بوسیدن قول ماندن نیست... و

عشق ورزیدن ضمانت تنها نشدن نیست ...

 

+تاریخ دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 6:10 PM نویسنده مونا و نگار |